تبليغاتX
بانوي هزار قصه
مهر ورزي كم گناهي نيست ..كم گناهي نيست عمري عشق را چون برترين اعجاز باور داشتن..
با تو شاعر مي شوم


 با تو پر مي گشايم

اوج مي گيرم

در هر شبت خورشید را روانه می سازم

در سبد اتنظارم گره گره نور مي بافم


و طعم تلخ تنهاييم را

 در حريق سبز دستانت مي خشکانم
 
در کوچه هاي خاطرت مي رويم

و راز دار خلوت شبانه هايت مي شوم


 من


 اين اخرين بانويت


 تا انتهاي هر شبت


 قصه خواهم گفت
 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 2:2  توسط بانوی هزار قصه | 
من از جنس احساسم
احساسي ناب
به نرمي آواز پر فرشته ها
که براي ستاره بازيمان در اوج تو را پر و بال خواهد داد
بال و پري با وسعت تو

در امتداد درد هايي که ما را روياندند
 قد کشيديم
 و بر فراز سايه هامان  پر می کشیم

 نه بر آسماني که مي دانيم از هيچ است
ما پروازمیکنیم بر آستانه عشق

 که مي دانيم همه چيز است

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 4:57  توسط بانوی هزار قصه | 

 

آشیانم خالی از نگاه سیمرغ

و چشم هایم از هر ترانه تهی

دل من یخ زده است

 نیلوفر ها کبود

اینجا سرد است

نه تبسم

و سکوت!

دستهایم خالیست

و

باغچه خشکیده!

.

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 0:31  توسط بانوی هزار قصه | 
از پس آن خزان هزار رنگ

تا پیش این برف سپید یک رنگ

تن تنهایی من تاخته استُ

بر گذار خاطرات رنگ رنگ

دل تنهایی من

ساده تر از برف سپید

زیر بار تک تک خاطره ها وامانده است

دست هایم شکل یک ناجی

در تکاپو هستند

تا دل تنهایی ام را از زیر آوار این خاطره ها در یابند

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 2:4  توسط بانوی هزار قصه | 

کتیبه ی سنگی تنهایی

میراث جاودانه ی ارباب زندگی

تنها ثروت من است

در این دخمه ی جسم

و خودکار بیک، این تکامل یافته قلم های آهنین

هنوزتوتم تنهاییست

*****

شب، در پهنه ی تاریکی پاسبانی می دهد

و خیالت

به نرمی آواز فرشتگان

از مهتاب سر می خورد

و از خورشید های روشن تنم آب می شود بر زمین

و دوباره خیالی نو از تو زاده می شود

این است هر شب من

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 0:54  توسط بانوی هزار قصه | 
 

 

منتظر نباش که شبی بشنوی،
در آسمان،
به ستاره ی دیگری سلام کرده ام!
توقعی از تو ندارم!
اگر دوست نداری،
در همان دامنه دور ِ دریا بمان
هر جور تو راحتی
!
همین سوسوی تو
از آنسوی پرده دوری،
برای روشن کردن ِ اتاق تنهائیم کافی ست!
من که اینجا کاری نمی کنم!
فقط, گهکاه
گمان آمدن ِ تو را در دفترم ثبت می کنم!
همین!
این کار هم که نور نمی خواهد!

.
.
صدای باران را می شنوی؟?

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 17:44  توسط بانوی هزار قصه | 
 
جاودان ترين كلام را برايت خواهم سرود

طلايه دار مهرباني ها

زخم هاي آئينه غبار آلود دل را

مرحمي نه از عشق

و دستانم كه ديگر خالي نيست

و چشمهای مرا که  مملو از تماشاي تست

و قلبم را

 كه از حرم عشقت گر گرفته است

درياب

بگذار از طنين صدايت آرام گيرم

...

 

كه با وسعت سينه مهربانت

مرا نيازي به پهناي آسمان هم نيست

ببين روح سركش

و قلب لگام گسيخته مرا

چگونه رام كردي!!!!

بمان تا از تو بنويسم

تا خود صبح

از بودنت

نگاهت

عشقت

خنده هايت

نگاهي كه تبسم خورشيد را در خود نهان دارد

و وجودي كه ياس را عطر آلود كرده است

و عشقي كه ليلاي بي دل را

آواره صحرا مي كند

...

مهتاب نقره فام

سياهي را از شب گرفته

و عشق تو

عشق تو

طعم تلخ تنهائي را

از ياد برده است

...

سرم را در آغوشت بگير

و بگذار گرمای آوایت

مرا تا اوج پروازهاي هميشه برد

و نسيم نفست

حرير زلفم را نوازش كند

...

نگاهم متحير

بر كلمات

جا مانده است

تو

كلامت

قلب مهربانت

...

 

تو كه شدي

آرزوي محال

كاش مي دانستي كه

چقدر دلم براي زمزمه هاي عاشقانه ات

تنگ است

وبا هر واژه دوستت دارم

چگونه مرا تا بي نهايت پرواز به اوج مي بري

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 16:54  توسط بانوی هزار قصه | 

دیریست که برای چشمانت شعری نسروده ام!

نمیدانم قصه از کجا شروع شد...

****

اما بی قفس دلم را به بند کشیدی

بگذار تا در حریم امن نگاهت آرام گیرم

که مرا در این دریای پر تلاطم

امنیتی نیست

...

هنوز هم دستانت خاطره ساز است

آینه های زنگار گرفته خاطرات را رها کن

قلب کوچک بانوی آفتابیت در انتظار است

طراوت بارانی ات را زا او دریغ مدار

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 21:49  توسط بانوی هزار قصه | 
 
سلام
ای فاتح قله های غرور
.
.
.
باز هم خیالم
به دنبال نگاهت روانه شد
.
.
.
شاید سخاوت آن نگاه بود
که حقیقت درد آلود عشق را
«چه بی فرجام»
به جان من پیوند زد
.
.
.
سریر غرورت جاودان باد
...
شکایتی نیست
گرچه
در این بازی
دست من ناجوانمردانه رو شد
.
.
.
بیا
بیا و دوباره قصه ای بگو
که «هر روز و هنوز»دل من
بهانه می گیرد
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 2:3  توسط بانوی هزار قصه | 
گاهی وقت ها یه چیزایی بد جور با روحم بازی میکنه!یکیش همین ترانه داریوشه...که خیلی از خاطرات تلخ و شیرین رو تو ذهنم تداعی میکنه...

شاید ترسو شدم،نمیدونم!اما همیشه از این ترانه ها فرار میکنم،آخه شیشه نازک دل منتظر تلنگره....

اما حالا تو شرکت (کاملا اتفاقی)نمیدونم کی از کجا این آهنگ رو پیدا کرد وگذاشت!حالا اگه سر کار نبودم مینشستم و های های گریه میکردم

اوه،نمیدونم چرا اینقدر نازک نارنجی شدم...وقتی ایمجور میشم حالم از خودم بد میشه..از انرژی های منفی اطرافم حالم به هم میخوره...

بگذریم ، ولی این آهنگ با همه غمش یه حال خوبی بهم میده

تقدیم میکنم به نمیدونم..شاید همونی که این ترانه من رو به یادش میندازه

.

.

.

گفتی از عشقم حذر کن چه بد کردم نکردم
یادمو از سر بدر کن چه بد کردم نکردم

روز اول گفته بودی ولی از تو نشنیدم
توی آیینه ی دیروز کاشکه فردارو میدیدم
با تو عشق آمدو گم شد هر چه بود زیروزبر شد
لحظه ها خالی و خسته زندگی بیهوده تر شد

عشق اولین تو بودی با تو من عشقو شناختم
ای تو عشق آخرینم رفتی و دردو شناختم
با تو من عشقو شناختم با تو من زندگی ساختم
از کسی گلایه ای نیست اگه باختم به تو باختم

هر کسی پس از تو آمد خلوت منو بهم زد
تورو باز به یادم آورد اگه از عاطفه دم زد
هر کسی پس از تو آمد خلوت منو بهم زد
سرنوشت من نبوده سرنوشتی که رقم زد
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 12:15  توسط بانوی هزار قصه |